به جنگهایی که پیامبر در آن شرکت کرده غزوه گویند که 27 غزوه به ترتیب ذیل بوده است:

ابواء بواط عشیره بدراولی بدرکبری بنی قینقاع سویق بنی سلیم ( نجران ) غطفان احد حمراءالسد بنی نضیر بدر صغری بنی المصطلق

به جنگهایی که پیامبر در آن شرکت کرده غزوه گویند که 27 غزوه به ترتیب ذیل بوده است:

ابواء بواط عشیره بدراولی بدرکبری بنی قینقاع سویق بنی سلیم ( نجران ) غطفان احد حمراءالسد بنی نضیر بدر صغری بنی المصطلق خندق بنی قریظه دومه الجندل ذات الرقاع بنی لحیان ذی قرد حدیبیه خیبر ذات السلاسل فتح مکه حنین فتح طائف تبوک

دراین جنگها که بعضی مقدمه جنگ و مانور جنگی بود و در آن جنگ واقع نشد پیامبر شخصا در 9 غزوه با دشمن نبرد و جنگ کرد که عبارتند از:

بدر کبری احد خندق بنی قریظه بنی المصطلق خیبر فتح مکه حنین طائف

جنگها و مانورهایی را که پیامبر در آن شرکت نکرده، سریه گویند. سریه های آن حضرت را بعضی 35، بعضی 48 و بعضی 66 نام برده اند مانند : سریه حمزه ، سریه ابوعبیده ، سریه عبدالله بن جحش ، سریه قرده ، ...

ن چه بود ؟ چرا در دیگر ادیان چنین جنگ هایی نبود ؟

بر خلاف تصور و تبلیغات رایج ، در دین و تاریخ مسیحیت نیز جنگ و مبارزه وجود دارد و در کتاب عهد عتیق که بخشی از کتاب مقدس و مورد قبول مسیحیان است، داستان جنگهای حضرت موسی و برخی از پیامبران الهی فراوان نقل شده است.به عنوان نمونه به برخی از آن ها اشاره می نماییم:
1- «وخداوند مرا گفت: اینک به تسلیم نمودن سیحون و زمین او به دست تو شروع کردم پس بنا به تصرف آن بنما تا زمین او را مالک شوی... و تمام شهرهای او را در آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاک کردیم و هیچ کدام را باقی نگذاشتیم.» (1)
2- «و با مِدیان به طوری که خداوند موسی را امر فرموده بود جنگ کرده همة ذکوران را کشتند... و بنی اسرائیل زنان مدیان و اطفال ایشان را به اسیری بردند و جمیع بهایم و جمیع مواشی ایشان و همة املاک ایشان را غارت کردند و تمامی شهرها و مساکن وقلعه‌های ایشان را به آتش سوزانیدند... و موسی بر رؤسای لشکر یعنی سرداران هزاره‌ها و سرداران صدها که از خدمت جنگ باز آمده بودند غضبناک شد و موسی به ایشان گفت: آیا همة زنان را زنده نگاه داشتید؟... پس الآن هر ذکوری از اطفال را بکشید و هر زنی را که مرد را شناخته با او همبستر شده باشد بکشید و از زنان هر دختری را که مرد را نشناخته و با او همبستر نشده برای خود زنده نگاه دارید» . (2)
3- «چون یهوه خدایت تو را به زمینی که برای تصرفش به آن جا می‌روی درآورد و امت‌های بسیار را که حِتیان و جِرجاشیان و اموریان و کنعانیان و فِرِزّیان و حِوّیان و یَبوسیان، هفت امت بزرگتر و عظیم‌تر از تو باشند از پیش تو اخراج نماید و چون یهوه خدایت، ایشان را به دست تو تسلیم نماید و تو ایشان را مغلوب سازی آنگاه ایشان را بالکلّ هلاک کن و با ایشان عهد مبند و برایشان ترحم منما». (3)
در انجیل از قول حضرت عیسی آمده است:
«گمان مبرید که آمده‌ام تا سلامتی بر زمین بگذارم. نیامده‌ام تا سلامتی بگذارم بلکه شمشیر را.» (4)
عیسای مسیح در شب آخر از حواریون خواست تا شمشیر تهیه کنند
«پس به ایشان گفت: لیکن الان هر که کیسه دارد آن را بردارد و هم چنین توشه دان را و کسی که شمشیر ندارد جامة خود را فروخته آن را بخرد...» (5)
اگر در زمان حضرت عیسی، جنگی گزارش نشده است، این مسئله مربوط به شرایطی است که حضرت عیسی (ع) در آن قرار داشت. مدت تبلیغ دین توسط حضرت عیسی تنها سه سال گزارش شده است که در این سه سال طرفداران آن حضرت بسیار در اقلیت بودند که هیچ چشم اندازی از پیروزی در زمانش وجود نداشت و هیچ حکومتی تشکیل نداد. بنا بر این حضرت عیسی به جنگ رو نیاورد. شبیه آن چه که پیامبر اسلام در دوره سیزده ساله خود در مکه انجام داد در این مدت پیامبرومسلمانان نه تنها به پیچ جنگی رو نیاوردند بلکه پیامبر مسلمانان را از دفاع نیز منع نموده بود تا به جهانیان ثابت گردد که حضرت در پی درگیری و جنگ نیست اگر در دوره مدینه جنگی صورت گرفت ، این بر حضرت تحمیل شده بود.جنگهایی مانند بدر ، احد و خندق و... حالت دفاعی داشت و دفاع ، حکم عقلی است که هیچ انسان عاقلی در آن تردید نمی کند. در واقع پیامبر و مسلمانان با شکنجه ، اذیت و آزار ، مصادره اموال و حمله و تهاجم دشمنان روبرو بودند و مطمئنا اگر حضرت عیسی (ع) و یارانش با چنین موقعیتی مواجه بودند و شرایط نیز برای آنان فراهم بود ، به دفاع از خود می پرداختند ؛زیرا دفاع از خود و خانواده و سرزمین و... حکم عقل است که هیچ تردیدی در آن نیست.
از طرف دیگر نوع جنگ ها و اهدافی را که پیامبر در جنگ ها جستجو می کرد ، با نگاه به مفهوم جهاد در اسلام می توان به خوبی دریافت. جهاد یعنی تلاش و کوشش در راه خدا ، نه جنگ و کشتار و ستیزه جویی. انسانی که مومن به خدا است ، حتی تمام پیامبران الهی مأمور به جهاد و تلاش و کوشش بودند ، اما تلاش و کوشش در هر زمانی می تواند به شکل های مختلف ظهور یابد. در زمان پیامبراسلام دشمنان مانع تبلیغ دین خدا و هدایت انسان ها توسط پیامبر (ص) بودند و حتی در این راه آن حضرت و مسلمانان را آزار و اذیت بسیار می کردند ؛ بنابراین اصل جهاد در اسلام برای رفع مانع تبلیغ دین خدا است و به طور طبیعی برای رفع مانع گاهی موجب می شود که با سردمداران کفر که به ستیزه جویی با اسلام برمی خیزند ، به جنگ پرداخت و چون هدف اصلی که رفع مانع باشد ایجاد شد ، دیگر جهادی نخواهد بود ؛ به همین خاطر هنگامی که پیامبر (ص) با پیشنهاد صلح حدیبیه مواجه می شود ، با کمال اشتیاق از آن استقبال کرد و فرصت مناسب را برای تبلیغ دین اسلام و گسترش آن در جزیره العرب فراهم دید و تا زمانی که دشمنان پیمان را نشکستند و به مسلمانان حمله نکرد و شبیخون نزدند، بر پیمان صلح خود وفادار ماندند ؛ بنابراین جنگ هدف نبود ، بلکه جهاد و تلاش برای رفع موانع تبلیغ دین الهی بود و بعد از بر طرف شدن موانع حتی در این زمان سر سخت ترین دشمنان که سال ها مبارزره کردند مورد عفو قرار می
¬
گیرند و حس انتقام و هیچ چیز دیگر وجود ندارد. این وضعیت در فتح مکه نیز کاملا نمایان است. کسانی که آن حضرت را سال ها اذیت کردند و سخت گرفتند و شکنجه دادند مورد عفو قرار میگیرند ، در حالی که حضرت کاملا بر آنان مسط است.
بنابراین، به طور کلی ادیان الهی در مسائل مهمی مانند صلح و جنگ، تفاوت اساسی ندارند، بدین معنا که مثلا در یک دین الهی مردم به صلح و صفا فرا خوانده شده باشند و در دین دیگر به خشونت ؛ بلکه در همه ادیان الهی هم جهاد و هم دفاع وجود دارد وهم صلح ومحبت و مهربانی. متاسفانه چنین وا نمود شده است که اسلام دین خشونت است وپیامبر اسلام
خشونت گرا ودین مسیحیت وحضرت عیسی صلحگرا . حال آن¬که اسلام دین تسا مح است حتی غربی ها نیز بدان اعتراف دارند .

گوستاولوبون فرانسوی می گوید :
«تمام آسانی و سهولت بی نظیر اسلام روی همین توحید خالص است و رمز پیشرفت اسلام نیز در همان سهولت و آسانی آن است ، آن تناقضات و پیچیدگی هایی که غالبا در سایر کیش ها و آیین های دیگر دیده می شود در دین اسلام جود ندارد،همین صاف و سادگی اسلام و دستورات آن کمک زیادی به پیشرفت این دین در جهان نموده و به همین خاطراست که ملت های زیادی از مسیحیان را می بینیم که دین اسلام را می پذیرند و آن را بر مسیحیت ترجیح می دهند، مصریان که در زمان امپراطوران قسطنطنیه مسیحی بودند و به محض آشنا شدن با اصول اسلام یک باره مسلمان شدند و به همین سبب است که هر ملتی مسلمان شد دوباره زیر بار دین نصرانیت نخواهد رفت ، خواه پیروز شوند و یا شکست بخورند، زور وشمشیر موجب پیشرفت قرآن نگشت ؛ زیرا رسم اعراب این بود که هرجا را فتح می
¬کردند مردم آنجا را در دین خود آزاد می گذاردند و این که مردم مسیحی از دین خود دست بر می داشتند و به دین اسلام می گرویدند و زبان عرب را بر زبان مادری خود بر می گزیدند، بدان جهت بود که عدل و داد که از آن عرب های فاتح می دیدند مانندش را از زمامداران پیشین خود ندیده بودند.»
روبرتسون می گوید :
« تنها مسلمانان هستند که با عقیده محکمی که نسبت به دین خود دارند یک روح سازگاری و تسامحی نیز نسبت به ادیان دیگر در آنها هست. »
در کتاب جنگ های صلیبی آمده است :
« همان قرآنی که دستور جهاد داده است نسبت به ادیان دیگر سهل انگاری و مسامحه کرده است، هنگامی که مسلمانان بیت المقدس را فتح کردند هیچ گونه آزاری به مسیحیان نرساندند ولی برعکس هنگامی که نصاری این شهر را گرفتند با کمال بی رحمی مسلمانان را قتل و عام کردند و یهود نیز وقتی به آن جا آمدند بی باکانه همه راسوزاندند .»
نیز می گوید : « باید اقرار کنم که این سازش و احترام متقابل به ا دیان را که نشانه رحم و مروت ، انسانی است ملت های مسیحی مذهب ازمسلمانان یاد گرفته اند .» (6)
هیچ یک از جنگهای پیامبر جنبه خشونت طلبی و بی رحمی و تهاجم نداشت بلکه یا به سبب فتنه و نقض عهد طرف مقابل بود،مانند جنگ با بنی قنیقاع در مدینه و جنگ با مشرکان درفتح مکه که به سبب نقض عهد قریش در صلح حدیبیه روی داد.یا برای جلوگیری از تجاوز بود مانند جنگ احد و خندق و یا قصاص و معامله به مثل و یا به سبب محاصره اقتصادی بود، مثل جنگ بدر و یا پشگیری از تجاوز و فتنه بود مانند : تجاوزهای پراکنده عمال روم و امپراطوری روم و هم چنین ایران وعوامل آنان در سر حدات و جنگ تبوک . حتی رومیان سفیر پیامبر را کشتند.
جورح سیل انگلیسی می گوید : « آن ها که می پندارند شریعت اسلام با زور شمشیر پیش رفته است ، خیانت و خدعه بزرگی مرتکب شده اند .» آرنولد می گوید : « پیروزی اسلام عمدتاً بدون شمشیر بود و جز در موارد کمی متوسل به شمشیر می شد. »

رفتار اخلاقی و عاطفی پیامبر رحمت در جنگ بادشمنان کینه توز بسیار عجیب است از جمله این که در جنگ حنین نه فقط اکثریت را بخشید و اموال و اسیرانشان را برگرداند بلکه مالک بن عوف رهبر هوازن را نیز عفو کرد و صد اشتر به او داد و بعد از این که مالک اسلام آورد پیامبر او را به رهبری مسلمانان هوازن و بنی سعد که به نوشته ابی هاشم شش هزار نفر بودند گمارد و بنی سعد را بخشید.
نیز در فتح مکه دشمنان دیرینه و کینه توز پیامبر که اسیر شده بودند، برخی از مسلمانان مانند سعد بن عباده فریاد الیوم یوم الملحمه(امروز روز انتقام است) سر دادند. حضرت فرمود:بگویید: الیوم یوم المرحمه(امروز روز رحمت است) و در برابر چشمان وحشت زده مردم مکه و سران جنگ افروز فرمود: بروید همه شما آزاد هستید.
در جنگ خیبر وقتی به او پیشنهاد شد که راه آب را به قلعه یهودیان ببندد یا آب مشروب آنان را مسموم کند ، به شدت مخالفت نمود و ایجاد مسمومیت در شهر دشمنان و به طور کلی در همه جا را نهی کرد.
اسود راعی با گله گوسفندان یهودیان خیبر و به هنگام محاصره خیبر مسلمان و پناهنده شد و پیامبر فرمود گوسفندان امانت یهود پیش شما است هر چند در حال جنگیم ولی باید آنها رابرگردانی؛ آن هم با وجود نیاز شدید به آن و وجود صدها سرباز گرسنه .
در جنگ خندق پس از مرگ عمروبن عبدود به دست علی (ع) نوفل ابن عبدالله سردار دیگر مشرکان به خندق پرت شد و ابوسفیان از ترس تلافی پیامبر (ص) و مثله شدن جسد او به جای جسد حمزه مبلغ ده هزار دینار یا درهم برایش فرستادتا جسد او را برگرداند، اما پیامبر هم پول وهم جسد را برگرداند و فرمود : ما پول مرده نمی خوریم.
وقتی در جنگ احد که دندان رسول خدا شکسته شد و جراحات متعدد و فراوانی بر پیکر نازنین حضرت وارد شد به حضرت گفتند: دشمنان را لعن کن. حضرت فرمود : « انی لم ابعث لعاناً ولکن بعثت داعیا و رحمهً ؛ من به عنوان بدگو و نفرین کننده مبعوث نشده ام بلکه عنوان دعوت کننده و هدایت گر و صاحب رحمت مبعوث شده ام » سپس دست به آسمان بلند کردو گفت : خدایا! این قوم را هدایت کن زیرا که کوته نظر و نادانند .
از این گونه وقایع که دال بر عطوفت و مهربانی و منطق دین مبین اسلام است در تاریخ اسلام بی شمار است . (7)
پی نوشت :
1- سفراعداد،فصل31.
2- سفرتثنیه،فصل2،جملات31- 35.
3- سفرتثنیه، فصل های 7 و 20.
4- انجیل متی فصل10،جمله 34.
5- انجیل لوقا،فصل22،شماره ‌36 و 38.
6- ر.ک: علی ربانی گلپایگانی ، تحلیل و نقد پلورالیسم دینی.
7- برای اطلاع بیشتر ر.ک : علی اکبر حسنی ،تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام .

علت جنگهای پیامبر

پاسخ:سید مهدی طباطبایی
در مورد سوالی که مطرح کردید توجهتان را به مطالب زیر جلب میکنم
1-
اگر چه تعداد جنگهای پیامبر( غزوات و سرائر) زیاد است اما اکثر آنها درگیرهای کوچک و چند نفره یی بوده که اتلاق جنگ به آنها - با ذهنیتی که ما از جنگ داریم - صحیح نیست و شاید بمعنای حقیقی کلمه ایشان کمتر از 10جنگ بیشتر نداشته اند
2-
جنگهای پیامبر عموما پس از هجرت به مدینه و تشکیل حکومت بوقوع پیوست و دلیل اصلی آن ناامیدی مشرکان از منصرف کردن ایشان از رسالت الهی خویش بود و صرفا همه جنگها تحمیلی و از جانب مشرکان آغاز میگردید .
3-
جنگهای پیامبر هرگز به معنای مصطلح و رایجی که از جنگ هست نبود و رعایت اخلاق و حدود الهی و شان انسان و حقوق او کاملا مد نظر ایشان بود و صرفا جنگها با اینکه جنبه ی دفاعی داشت به روشن شدن حق و روسا شدن مشرکین و ظالمین ختم میشد .
4-
به استناد بسیاری از آیات قران و سنت پیامبران الهی و پیامبر عزیز اسلام و روایات متعدد و مستند و مشهوری که موجود است ادیان الهی و بطور خاص اسلام هرگز شروع کننده جنگ و طرفدار و دوست دار خونریزی و ستیزه جویی نیست و تمامی منازعات نظامی صورت گرفته فقط و فقط برای دفاع از حق ، دفاع از قلمرو مسلمین ، دفاع از حقوق ستمدیدگان و مظلومان ، روشن ساختن چهره منافقین و خدعه گران ، جلوگیری از خرافه و شرک و عوام فریبی صاحبان زور و زر ، دفاع از نوامیس و اموال و امنیت مردم ، ایجاد حاشیه امن برای گسترش تعالیم انسان ساز آسمانی و گسترش محیط خردورزی و اخلاق محور و برای استقرار حکومت حق و عدل میباشد .
5-
وجود مقدس پیامبر برای همه عالمیان رحمت و دین او نوید بخش صلح و دوستی و آرامش و امنیت است اما این هرگز به معنای سهل انگاری در حفظ امنیت و اجرای حدود و همچنین بی توجهی به شیطنتها و دشمنی های منفعت طلبان و ظالمان نیست بله بنابر اصول عقلی و تعالیم توحیدی کمال انسان و دین و جامعه بشری به تعادل در برخورداری از صفات فردی و جمعی است بدین معنا که مهربانی و خشم ، مدارا و جدیت ، رحمت و شدت ، گذشت و قاطعیت و همه ی صفات انسانی دیگر در حالی مفید و موثر و تعالی بخش فرد و جامعه خواهند بود که همچون دوبال پرواز و در کنار هم و بطور متعادل و مدیرت شده به کار گرفته شوند که پیامبر اسلام مظهر چنین تعادل انسانی و الهی بود و جنگهای او نیز با برخورداری از همین تعادل موجب گسترش هدایت ، امنیت و رحمت برای انسانها و ضامن سعادت آنها بود
. با توجه به موارد فوق و دیگر ملاحظات تاریخی و افزون بر همه اعتقاد ما به عصمت پیامبر و هدایتگری او از جانب خدا در خواهیم یافت جنگ و صلح در نزد پیامبر تنها و تنها وسیله یی برای از بین بردن تاریکی های جهل و شرک و زمینه ساز هدایت و خداپرستی مردمان است و افراط و تفریط هرگز در این سازکار منطقی و دینی راه ندارد و همواره مومنین حقیقی به جنگ و صلح فرستادگان خدا راضی و عملکرد رسولان الهی را حجت و ملاکی برای زندگی فردی و جمعی خویش میدانند و هرگز از ملاکهای معمولی که بواسطه ی آنها ، انسانهای عادی و تربیت نشده و منفعت طلب را میشناسند در شناخت اولیای الهی بهره نمیگیرند چه اینکه ایشان اسوه حسنه ی ما و چراغ راه و ضامن سعادت و رستگاری انسانها هستند .
 
پاسخ : اگرچه ایجاد چنین سوالاتی در ذهن میتواند کاملا طبیعی باشد اما امروزه بخاطر حجم زیاد تبلیغات و تهاجمات دشمن به اسلام و خصوصا شخصیت بی نظیر پیامبر و دیگر اولیای الهی شبهاتی در اذهان ایجاد گشته که هرفرد مسلمان و مومن با کمترین تحقیق تاریخی و قرآنی و تاریخی و کوچکترین تامل و تفکر بر روی هریک از آن شبهات مسموم میتواند به پاسخی روشن و مطمئن دست یابد .

جنگ های امام علی (ع)

جنگ صفین

جنگ جمل در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولى سال 36 ه.ق. اتفاق افتاد. پس از جنگ جمل امام على (ع) عبد اللّه بن عباس را بر بصره بگماشت و خود روى به کوفه نهاد و در دوازدهم رجب سال 36 وارد کوفه شد و نامه‏اى به معاویه نوشت و او را به اطاعت خود فراخواند. معاویه که از سالها پیش طرح حکومت خود را ریخته و موقعیت خود را در شام استوار ساخته بود به بهانه اینکه عثمان مظلوم کشته شده است و او ولى خون عثمان است و مى‏خواهد قاتلان عثمان را که دور و بر امام على (ع) هستند به قصاص برساند از اطاعت حضرت سر باز زد و بدینگونه امر میان امام على (ع) و معاویه به جنگ منتهى شد. معاویه براى اینکه از پشت سر خود مطمئن باشد با امپراطور بیزانس آشتى کرد و این آشتى را با پرداخت مبلغى به او تأمین نمود.

امام على (ع) در پنجم شوال سال 36 از کوفه خارج شد و روى به شام نهاد. سپاه او را در این سفر نود هزار تن گفته‏اند. او از کوفه از راه مداین به انبار رفت و از آنجا به رقه در کنار رود فرات رسید و فرمود تا پلى بر روى رود فرات بستند و از روى آن گذشتند و به بلاد شام رسیدند. معاویه نیز با لشکریان خود که در حدود هشتاد و پنج هزار تن بودند به حرکت درآمد و به صفین واقع در کنار فرات رسید و محلى را که براى ورود به آب و برداشتن آب براى چهارپایان بود اشغال کرد و سپاهیان امام على (ع) را از آب باز داشت.

سپاهیان امام على (ع) به فرموده او لشکریان معاویه را از کنار آب دور کردند اما فرمود تا مانع ایشان از آب نشوند. چون ماه ذى الحجه بود و جنگ در آن ماه و ماه محرم در شرع اسلام ممنوع و حرام است هر دو طرف موافقت کردند که تا آخر محرم سال 37 جنگ نکنند.

پس از انقضاى محرم جنگ سختى درگرفت که روزها طول کشید و در آن عده‏اى از بزرگان طرفین کشته شدند. مشهورترین شخصى که از سپاه امام على (ع) به شهادت رسید عمار یاسر بود که از بزرگان اصحاب حضرت رسول (ص) نیز بود. قتل او سبب وهنى براى معاویه گردید، زیرا مشهور بود که حضرت رسول (ص) درباره عمار فرموده بود: تقتلک الفئة الباغیة (ترا گروهى سرکش و ستمکار خواهند کشت) . ولى معاویه با تدبیر و زرنگى از نادانى و اطاعت کورکورانه سپاهیان خود استفاده کرد و گفت او را ما نکشتیم بلکه آن کسى کشت که او را به جنگ ما آورد. و امام على (ع) پاسخ داد: پس حمزه را نیز پیامبر (ص) کشته چون او حمزه را به میدان نبرد آورده بود.

پس از چند روز جنگهاى سخت و خونین که نزدیک بود شکست را نصیب سپاه معاویه سازد، معاویه با ابتکار عمرو بن عاص تدبیرى اندیشید و تفرقه و نفاق در میان سپاهیان امام على (ع) افکند. او گفت تا قرآنها بر بالاى نیزه کردند و یاران امام على (ع) را به پیروى از قرآن و حَکَم قرار دادن آن خواندند. این تدبیر سخت مؤثر افتاد و عده‏اى از اصحاب حضرت امیر (ع) که در رأس ایشان اشعث بن قیس کندى بود آن حضرت را ناگزیر به ترک مخاصمه و آغاز مذاکره ساختند.

علت اتحاد و یکپارچگى سپاه معاویه و پراکندگى و اختلاف سپاه امام على (ع) را باید در این نکته دانست که سپاهیان معاویه سالیان دراز از مدینه و مراکز سیاسى و محل اجتماع اصحاب رسول خدا (ص) دور بودند و براى خود سردار و رهبرى جز معاویه نمى‏شناختند. معاویه با بذل و بخشش و با شکیبایى که خاص او و خلق ذاتى او بود توانسته بود در میان سپاهیان خود رهبرى بلامنازع شناخته شود.

شام یکى از مراکز بزرگ تجمع سپاهیان اسلام بود، زیرا در برابر دولت بیزانس قرار داشت و خلفا ناگزیر بودند که در شام براى دفاع در برابر آن همواره نیروى مهم و ورزیده داشته باشند. اما شهرهاى کوفه و بصره که به مرکز خلافت اسلامى یعنى مدینه نزدیک بودند در زمان عمر و عثمان محل اقامت اصحاب بزرگ حضرت رسول (ص) بودند و این اصحاب مرجع خاص و عام و مورد احترام بودند. بنابر این در این دو شهر اشخاص گوناگون با آرا و عقاید و سلیقه‏هاى مختلف وجود داشتند که هر یک خود را از دیگرى کمتر نمى‏دید و مدعى بود که احکام اسلام را بهتر مى‏داند و به اصطلاح خود را مجتهد و صاحب رأى و نظر مى‏شناخت .

اگر چه شخصیت ممتاز امام على (ع) بالاتر از ایشان بود و این افراد موقتا تحت راهبرى ایشان درآمده بودند، اما این اتحاد و اتفاق ظاهرى، شکننده بود و با اندک تحریک و دسیسه‏اى مى‏توانست بر هم بخورد.

معاویه این را مى‏دانست و عزم ایشان را در همراهى با امام على (ع) با تطمیع و وعده‏هاى دنیوى و هدایاى مالى سست کرده بود و به همین جهت توانست با طرحى ماهرانه در بحبوحه جنگ نیت خود را عملى سازد. چون قرآنها بر سر نیزه رفت، عده زیادى حضرت را وادار به ترک مخاصمه کردند و قرار شد که حضرت على (ع) و معاویه هر کدام یک تن را براى حکمیت و حل و فصل نزاع برگزینند.

آنکه از سوى معاویه انتخاب شد از داهیان روزگار بود. او عمرو بن عاص بن وائل سهمى، از بزرگان قریش و هوش و درایت و فتنه‏انگیزى او معروف بود و بلند کردن قرآنها نیز به تدبیر او انجام شد. اما امام على (ع) را در انتخاب نماینده آزاد نگذاشتند. او مى‏خواست عبد اللّه بن عباس را که به بصیرت و هوشیارى و دانایى معروف بود نماینده خود و حکم از سوى خود معرفى کند، ولى اطرافیان خودش مانع شدند. حضرت، مالک اشتر را که از یاران وفادار و پایدار خود بود پیشنهاد کرد، ولى او را نیز نپذیرفتند و گفتند فقط ابو موسى اشعرى مى‏تواند نماینده ما باشد.

ابو موسى اشعرى بر خلاف عمرو بن عاص، که در جانب معاویه و مشاور او بود، در جنگ بیطرفى گزیده و به جانبى رفته بود. او به هنگام رسیدن حضرت امیر (ع) به خلافت والى کوفه بود و مى‏دانست که حضرت او را در کوفه نخواهد گذاشت و به همین جهت مردم را از رفتن به جانب ایشان منع مى‏کرد. در ایام حکومت او در بصره و کوفه، رأى و تدبیر و کفایتى از او ظاهر نشده بود و مردى سست و ضعیف بود. اما بودن او از اصحاب حضرت رسول (ص) احترامى براى او جلب کرده بود و چون بیشتر سپاهیان حضرت از قبایل یمانى و قحطانى بودند سران سپاه مى‏خواستند او را نماینده خود سازند، زیرا»اشعر«قبیله ابو موسى نیز از قبایل یمانى و قحطانى بود.

سرانجام حضرت بر خلاف میل خود مجبور شد که او را به نمایندگى خویش در حکمیت برگزیند. نامه‏اى درباره حکمیت و تعیین حکمین به امضا رسید و قرار شد که حکمین در ماه رمضان آن سال در موضعى میان کوفه و شام ملاقات کنند. داستان حکمین و ملاقات ایشان در دومة الجندل واقع در »اذرح« معروف و در کتب تاریخ مذکور است. در این حکمیت عمرو بن عاص آشکارا نیرنگ ساخت و بدون در نظر گرفتن موافقت نامه حکمیت و احکام دین اسلام ابو موسى اشعرى را بفریفت و او را وادار کرد که ابتدا سخن بگوید و على و معاویه هر دو را از خلافت خلع کند. آنگاه خود آغاز سخن کرد و گفت دیدید که این شخص از طرف خود امام على (ع) را از خلافت خلع کرد. من نیز او را خلع مى‏کنم و معاویه را به خلافت برمى‏دارم.

این رفتار عمرو بن عاص چنانکه گفتیم بر خلاف نص موافقت نامه درباره حکمیت بود، زیرا در آنجا نوشته شده بود که»ما وجد الحکمان فی کتاب اللّه عز و جل عملا به و ما لم یجدا فی کتاب اللّه فالسنة العادلة الجامعة غیر المفرقة...« (طبرى، 3336/1)

اگر موافقت هر دو بر کتاب خدا و سنت عادله شرط شده بود، آن کدام آیه قرآنى و یا سنت عادله نبوى بود که حکم به خلافت معاویه و نصب آن از جانب عمرو بن عاص مى‏کرد؟این عمل عمرو بن عاص نشان داد که دیگر در میان مسلمانان، دوران پیروى از حق و حقیقت سپرى شده است و نیرنگ و خدعه جاى دین و وجدان را گرفته است و سیاست معاویه در وصول به قدرت از راه نیرنگ و فریب سیاست امام على (ع) را در سپردن راه حق و حقیقت به عقب زده است.

سیاست امام على (ع) و سیاست معاویه

جاحظ یکى از بزرگان معتزله است و کتابى درباره»عثمانیه«و ترجیح و طرفدارى از ایشان نوشته است که معروف است. اما او با همه طرفدارى از عثمان مطالبى درباره سیاست امام على (ع) و سیاست معاویه نوشته است که ابن ابى الحدید قسمتى از آن را در جلد دهم شرح نهج البلاغه (ص 238 به بعد) آورده است. در اینجا مختصرى از مقایسه‏اى را که او میان سیاست امام على (ع) و سیاست معاویه کرده است نقل مى‏کنیم:

»بعضى از مدعیان عقل و تمییز مى‏پندارند که معاویه ژرف‏اندیش‏تر و درست فکرتر و باریک‏بین‏تر از امام على (ع) بوده است، ولى چنین نیست. امام على (ع) در جنگها رفتارى جز عمل به کتاب و سنت نداشت اما معاویه بر خلاف آن رفتار مى‏کرد و هر گونه نیرنگى را از حلال و حرام در جنگ بکار مى‏برد. على(ع) مى‏گفت در پیکار با دشمن شما پیشگام مباشید تا آنکه او آغاز به جنگ کند. در جنگ به دنبال فراریان مروید و زخمیان را مکشید و درهاى بسته را مگشایید. اگر کسى در تدبیر به آنچه در کتاب خدا و سنت رسول (ص) آمده است بسنده کند خود را از تدبیر زیادى باز داشته است. على به جهت ورع و پرهیزگاریش جز از عمل و قول به چیزى که رضاى خداوند در آن است ممنوع بود و به آنچه اهل نیرنگ و زرنگى دست مى‏زنند دست نمى‏زد«.

پس سیاست معاویه سیاستى دنیوى بود که بر پایه رسیدن به قدرت و ترجیح باطل بر حق و رعایت نکردن کتاب خدا و سنت رسول (ص) در مواردى که با اراده و خواست او مخالف باشد قرار داشت. این سیاست مخصوص پیشبرد مقاصد و اغراض شخصى است و به توفیق هم مى‏انجامد، همچنانکه معاویه موفق شد. اما سیاست امام على (ع) سیاست الهى بود، بر پایه پیروى از محض حقیقت و کتاب خدا و سنت رسول (ص) و این در صورتى مى‏توانست موفق باشد که اطرافیان و بزرگانى که با او بیعت کرده بودند نیز از این سیاست پیروى کنند و نظر او را بى چون و چرا بپذیرند. اما چنین نشد و هوا و هوس یاران او و ضعف و سستى ایمانشان، با لجام گسیختگى معاویه در دین و اتفاق و اتحاد اصحاب او توأم گردید و دست امام على (ع) را در اجراى حق بست.

ظهور خوارج

خوارج کسانى بودند که بر امام على (ع) به جهت موافقت او با تعیین حکم مخالفت کردند و گفتند خلافت على پس از بیعت مردم بااو امرى الهى بود و او حق نداشت در این کار تن به حکمیت بدهد. شعار معروف ایشان»لا حکم إلا لله«بیانگر این مقصود بود. این شعار بنا به قول حضرت امیر (ع) سخن حقى بود که از آن امر باطلى را در نظر داشتند. لا حکم إلا لله یعنى وضع احکام شرعى امرى الهى است و هیچ بشرى حق وضع حکم مستقل جداگانه‏اى به عنوان حکم شرعى ندارد. اما حکمیت در موارد اختلاف و مخصوصا در جنگ امر دیگرى است.

حضرت در پاسخ احتجاج خوارج فرمود: ما بر حکمین شرط کردیم که مطابق قرآن و احکام او رفتار کنند»شرطت علیهم أن یحییا ما أحیا القرآن و یمیتا ما أمات القرآن«. پس اعتراض خوارج کاملا بى مورد بود و آنان تحت تأثیر این شعار فریبنده قرار گرفتند و چون مردمى جاهل و متعصب بودند کورکورانه آن را مستند خود قرار دادند. تعصب و جهل آنان به مرتبه‏اى بود که در سرتاسر اعتراضات و مخالفتها و جنگهاى ایشان هیچ استدلال معقول بر نظریه و اقدام خود به جز همین شعار از ایشان دیده و شنیده نشد. آنها در اعتراض خود به امام على (ع) نه به آیه‏اى استدلال کردند و نه به حدیثى و نه دلیل عقلى آوردند بلکه در برابر هر استدلالى از طرف مقابل در آنجا که وامى‏ماندند فریاد برمى‏آوردند لا حکم إلا لله و این جمله ظاهر فریب که اصل آن از قرآن است (إن الحکم إلا لله) و معنى و مورد آن چیز دیگرى است، دستاویز این طایفه گردید.

در اینجا باید به فرقى که میان سپاه شام و سپاه کوفه از لحاظ انگیزه‏ها و دواعى روحى و نفسانى وجود داشت اشاره کرد. سپاه شام چنانکه اشاره شد از مراکزى که در آن اصحاب رسول خدا (ص) و تابعین به بیان احکام الهى اشتغال داشتند بدور بودند. در میان سپاه شام افراد برجسته‏اى از اصحاب یا تابعین وجود نداشتند و اگر هم چند تن صحابى در میان ایشان دیده مى‏شد کسانى نبودند که احساسات دینى عمیق داشته باشند. آنان فقط سپاهى بودند و با جیره و مواجب سرشارى که معاویه به ایشان مى‏داد آماده بودند که با هر کسى، و لو على بن ابى طالب (ع) بجنگند. در ایشان درد و تعصب دینى مشهود نبود و اگر تعصب شدیدى وجود داشت همان عصبیت طایفه‏اى و قبیله‏اى بود. بر خلاف مردم عراق یا کوفه و بصره که خود را صاحب بصیرت در دین مى‏دانستند و مى‏پنداشتند که اقداماتشان اساس و پایه‏اى دینى دارد. اما این بصیرتِ ادعایى سطحى بود، زیرا خوارج با شعارى که از معنى آن خبر نداشتند از عقیده خود برگشتند و عده زیادى از دیگران هم در جریانهاى سیاسى بعدى ثابت کردند که زر و زور را بر دین و حق ترجیح مى‏دهند. رفتار بعدى آنها با امام على (ع) و فرزندانش امام حسن (ع) و امام حسین (ع) شاهد این مدعا است.

خلاصه آنکه عده‏اى از کسانى که تحت تأثیر این شعار بودند دور هم جمع شدند و عبد اللّه بن وهب راسبى را بر خود امیر ساختند و قرار بر آن نهادند که از کوفه بیرون روند و در کنار پل نهروان جمع شوند و به طرفداران خود در بصره بنویسند تا ایشان نیز به آنها در محل مذکور بپیوندند. عده کسانى را که در نهروان جمع شدند و با حضرت امیر (ع) جنگیدند چهار هزار نفر گفته‏اند.

در این هنگام امام على (ع) در نخیله لشکر زده بود و عازم جنگ مجدد با معاویه بود که اخبار موحشى از اعمال فجیع خوارج به ایشان رسید از جمله اینکه آنها عبد الله بن خباب را که مردى بى‏آزار بود به جرم طرفدارى از امام على (ع) کشته بودند و به این اکتفا نکرده زن آبستن او را نیز به قتل رسانده بودند. اطرافیان امام على (ع) از او خواستند که نخست به دفع ایشان بپردازد.

حضرت روى به ایشان نهاد و نخست قیس بن سعد بن عباده و ابو ایوب انصارى را براى پند و اندرز به سوى ایشان فرستاد ولى سودى نکرد. پس از رسیدن خوارج حضرت یک بار دیگر خواست ایشان را از راه مذاکره بر سر عقل و هدایت آورد و با عبد اللّه بن الکواء که یکى از بزرگان ایشان بود محاجه‏اى کرد که تفصیل آن در کتب تاریخ مذکور است. عبد اللّه بن الکواء در این محاجه مغلوب شد ولى تسلیم حق نگردید. حضرت ناچار به جنگ با ایشان شدند و در این جنگ همه ایشان به جز عده معدودى کشته شدند. پس از آن حضرت امیر مى‏خواست که به جنگ معاویه برود ولى یاران او به بهانه خستگى موافقت نکردند و به کوفه بازگشتند. واقعه نهروان در سال سى و هشتم هجرى اتفاق افتاد